فرهنگ ما

عشق یا دوست داشتن؟

 

عشق در فرهنگ ما مفهوم و ارزشی بسیار والا و بعضا فرا انسانی دارد، بزرگان ادبیات ما عموما در مورد آن شعرها سروده و نثرها آفریده اند و سخنها گفته اند. براستی عشق چیست؟ چه تعریفی برای آن میتوان ارائه کرد؟ آیا تعابیر دیروز از عشق جوابگوی نیازهای انسان امروز نیز هست؟ ساده ترین تعریف برای عشق علاقه شدید قلبی است، علاقه ای که معمولا به یکباره و به صورت ناگهانی و یا در بعضی موارد به تدریج در فردی نسبت به کس دیگری از جنس مقابل ایجاد میشود، البته عشق مصادیق دیگری نیز میتواند داشته باشد مانند عشق به خدا، ثروت، علم و غیره که در اینجا مراد نیست، بلکه مراد ما عشق به همنوع است. اما عشق در نزد عموم مردم به چه معناست؟ دو نفری که به اصطلاح عاشق همدیگر میشوند چه احساسی نسبت به هم دارند؟ عشق شامل سه جز است عاشق یا عشق ورز، معشوق یا مورد عشق واقع شده، و رایطه یا همان نگرش طرفین نسبت به همدیگر است. البته در یک دوستی دو جانبه عاشق به نوبه خود میتواند در جایگاه معشوق و معشوق نیز در جایگاه عاشق قرار گیرد. نوع خواستن و تمنایی که در یک رابطه عشقی وجود دارد معمولا به سه حالت زیر است:

1 – محور قرار دادن خود و خواستن و دوست داشتن دیگران در جهت ارضای تمنیات فردی.

2 – محور قرار دادن دیگری و فدا کردن همه خواسته ها و نیازهای خود در راستای برآورده سازی خواسته های طرف مقابل.

3 – دوست داشتن خود و دیگری آنگونه که در واقعیت وجود دارد و به رسمیت شناختن اختلاف سلایق و احترام متقابل به عقاید دو طرف رابطه.

با  اندک تاملی در روابط موجود در جامعه به راحتی میتوان رد پای نگرش اول را در عموم مردم پیدا کرد، یعنی اینکه من تو را دوست دارم پس بنابر این لازم است شما آنگونه که من میخواهم در خدمت اهداف و تمنیات من قرار بگیری، بسیاری از درگیری های فیزیکی بر سر مسئله ناموس و اسید پاشی و اختلافاتی از این دست ناشی از این نوع نگرش و خواستن دیگران در جهت ارضای نیازهای خود است در واقع این خواستن نیست بلکه عین خودخواهی و قربانی کردن دیگری در پای خواسته های فردی است.

با نگاهی به ادبیات ایران میتوان نگرش دوم را نزد عرفا و شاعران ردیابی کرد از نظر آنان عشق مقام بس بلند و مقدسی دارد که آن را جلوه ای از تجلی نور الهی میدانند و از نظر آنان شایسته است که عاشق در راه رسیدن به معشوق از همه هستی خود گذشته و جان بی ارزش خود را در پای معشوق نثار کند. پس در اینجا از احترام به عقاید و افکار خود خبری نیست هر چه هست معشوق است آنچه در این میان نیست عاشق و  نیازها و افکار و اعتقادات او که ظاهرا فقط ارزش این را دارد که در پای معشوق ریخته شود و ماموریتی جز این برای عاشق متصور نیست.

در نهایت آنچه که معمولا غریب واقع میشود حالت سوم است که به نظر من حالت تعالی و رشد یافته عشق است، دوست داشتن دیگری با شناخت و باور به همه نقاط قوت و ضعفی که در او وجود دارد و در عین حال پرهیز از استثمار کردن او در جهت خودخواهی فردی و یا در خدمت او بودن و فدا کردن خود به پای او. در این وضعیت ما در عین حالی که به عقاید و سلایق طرف مقابل احترام میگذاریم، او را در انتخاب آزاد میدانیم حتی این انتخاب ممکن است ما نباشیم و یا یا با بسیاری از باورها و عقاید ما سازگار نباشد. این احترام متقابل مربوط به انسانهای توسعه یافته است. این حقیقتی است که انسانها آزاد آفریده شده اند و در این میان هیچ استثنایی وجود ندارد زن و مرد و پیر و جوان و همه نژداها و ملیتها به یک میزان باید آزاد باشند و در انتخاب راه و روش زندگی خود آنگونه که خود میپسندند مختار باشند. آیا آزادی من در انتخاب راه و روش و نحوه زندگی باید باعث سلب آزادی از دیگری شود؟ هرگز، دیگری آزاد است آنگونه که من نیز آزادم. بیاییم خود را از بند خودخواهی و دیگر خواهی صرف رها کنیم نه خود را قربانی خواسته های دیگری بکنیم و نه دیگری را در خدمت خواسته های خود بخواهیم یاد بگیریم خود را دوست بداریم، دیگران را به رسمیت بشناسیم به عقاید و سلایق آنها احترام بگذاریم و آنها را آنگونه که هستند بپذیریم نه آنگونه که ما میخواهیم باشند این یعنی دوست داشتن واقعی.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:54  توسط میلاد  |